لذا دارم عشق می کنم با زخم هام
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
این دونه های برفی که گوشه پروفایل تلگرام دونه دونه میریزن پایین فقط!اینقدر این روزها زخمی ام که احساس می کنم دونه دونه شون میان میشن روی زخم ها خنکش میکنن. اینم بد مرضی است که آدم از احساساتش بگه اما نگه که چی شده که چنین احساساتی رو داره تجربه می کنه. میدونید. واقعا نمیشه گفت. حالا جدا از اینکه هر ...
هر روز صورتش رو تو آیینه نگاه کنه و لحظه ای یادش نره
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
نمیدونم... یکهو دارم بهش فکر می کنم: تا حالا شده مادری به این فکر کنه که پسرش رو طوری تربیت کنه که شرمنده حضرت علی و یا پیامبر نشه از داشتن چنین فرزندی؟! میدونید چی شد به این فکر کردم؟ یکی هم بود که از دخترش قطع امید کرد...یه خانمی رو دورادور میشناسم. یه بار که سلام علیک کردم باهاش معلوم شد که بازنش...
همه چیز بسته به این داره که رویدادها رو چطور تعریف کنیم...
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
چند وقت پیش یه خانم دکتری تو لینکداین گفته بود دارم میام ایران و میخوام اگر دوست داشته باشین یه جلسه بذارم و ببینمتون. مخاطب عام. من اصلا نه خانم دکتر رو میشناختم و نه می دونستم حیطه کاریش دقیقا چی هست و... گفتم من هم می...خلاصه خانم دکتر جزو اولین پذیرفته شده های رشته بیوانفورماتیک بوده و اونقدر کا...
دیوانه ها هم شرمنده شدن...
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
اینجا با یه سری آدم دوستم -اونطوری که برام مهم هستن و دوستشون دارم- که وقتی جلوشون میگم پشمای آدم میریزه لب میگزن!+ جبران خلیل جبران میگه و خداوند دیوانگان را آفرید تا خردمندان را شرمنده کند... ......... من که میگویم فاتحه قومی که هیچگاه پیامبرشان از زنان نبوده است را بخوانید........ HoMe EmaiL Pr...
I m going to stay here for a long time...
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
۳۹ سالهام... چقدر پر از شگفتی!۳۹ سال هست که من زندهام و هر روزش رو دست و پا زدهام که زنده بمانم. یه زمانی که ۱۸ ساله بودم فکر کردن به این سن خیلی دور از واقعیت بود... همین الان هم گاهی وقتی سنم رو میگم، انگار که سن من نباشه. سن یه نفر هست که خیلی خیلی از من بزرگتره.الان، این روزها، زخمی و شکست خو...
این روزا حس میکنم که ریه هام شیشه ی خالی عطرای توئه
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
یکی از چیزهایی که این روزها عمیقا خوشحالم میکنه اینه که خودم دارم با دست خودم پوست خودمو میکنم! از خودم یه عالمه خشم فروخورده دارم بابت همه لحظاتی که سکوت کردم یا لبخند زدم و یا حتی شوخی کردم که جو رو عوض کنم واسه حرف بی...برای اینکه پوست خودم بکنم، زیر پامو خالی کردم. تکیه ام رو از دیوار برداشتم گذ...
دیدیم منتظر بودی...
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا ا... ما گردانیدن رویت را در آسمان می بینیم؛ پس یقیناً تو را به سوی قبله ای که آن ...
آدم یاد آدمی می افته که نیست...
-
تاریخ: 1405/5/3 ساعت: 14:15
رندوم اومدم یکی از چت های قدیمی که با چت جی پی تی داشتم رو انتخاب کردم که ازش این سوال رو بپرسم: از کجا بدونم که این چیزی که میخوام واقعا علاقه م هست و یا نه؟! چی شد به این سوال رسیدم؟ دارم یه کتابی میخونم که توسط یه است... + مثبت فکر نکنید - گابریله اوتینگن - نشر ترجمان ......... من که میگویم فاتح...
تا چاییام خنک شه گفتم بنویسم
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 5:55
با دو تا از دوستان خیلی عزیزم نشسته بودیم فوتبال نگاه میکردیم. من که نه. دوست ندارم. یاد اون آقایی افتادیم که مجوز خروج از کشور به خانمش نداده بود و از بازیهای جهانی جا مونده بود.یکی از دوستام خیلی جدی و از نگاه خودش خیلی فصل الخطاب میگه میدونستید اینکه زن باید برای خروج از خونه از شوهرش اجازه بگیره...
همیشه بالاخره همو پیدا میکنیم...
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 5:55
زنگ زدم دکتر صفوی... میخواستم ازش خواهش کنم یه پروژه برامون تعریف کنه. از خودش و موقعیت و تحصیلاتش میگه و اینکه در حال حاضر وقت نداره. اونقدر فرهیخته و باسواد هست که میگم اگه اجازه میدید ما فعلا چند تایی پروژه داریم و پروژه جدید الزامی نداریم، شما در گروه ما باشید که ارتباط ما حفظ بشه. دکتر فلانی هم...
بالاخره یه روزی باید روی پاهای خودت بایستی
-
تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 5:55
فکر کنم قبلا یه بار اینجا تعریف کردم. رفته بود ایستاده بود ارائه بده و همزمان هم صداش به شدت می لرزید و هم دستاش. اما صحبت هاشو ادامه میداد. استاد ازش پرسید استرس داری؟ میخواست احتمالا باهاش شوخی کنه که استرسش کم شه. گفت نه. جدی هم گفت نه و تا ته ارائه ش رو جلو رفت......................................
کجایی نیستم؟
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 22:45
یه نکته مهمی که متوجه شدم اینه که آدم تا جایی جلو میره که قدرت حل مساله مربوط به اون جایگاه رو در خودش می بینه...+ حالا شاید یه روز مفصل اومدم تعریف کردم چرا چنین چیزی میگم و شروعش از کجا بوده. راستش فکر می کنم حتما باید بگم. در حال حاضر فکر می کنم که صرفا چونه ام باز شده برای حرف زدن! :)Adblock tes...
بر مسیر
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 22:45
چند وقت پیش تلویزیون قسمت اول جواهری در قصر رو نشون میداد، یکهو جوگیر شدم که بشینم کل این سریال رو ببینم... تموم شد امشب. در طی دیدنش به این فکر کردم که چقدر ازش رو ندیده بودم، یا اینکه اون چیزی که باید ببینم رو ندیده بودم. چند ساعته تموم شده ولی من هنوز بخش بزرگی از خودم معلق مونده تو هوا.امروز صبح...
من؟ من گم شدم!
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 16:11
از اون وقتی که یادم میاد که اصلا برای خودم وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن همه ذهنیتم این بود که چیزی بنویسم که کمتر درباره خودم باشه. زندگی شخصی ام. احوالات شخصی ام. آدمها تجربه های مختلف میتونن داشته باشن اما اینطوری میشه از یه جایی به بعد که حرف همو می فهمن. یعنی از راه های متفاوت میرسیم به ...
خدایا شکرت واسه دیگه نشنیدن صدای بعضيا
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:03
اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیامر منکمواضح حرف زده! صاحب امر از خودتان. صاحب امر کیه؟ فقط یه احمق مشرک فکر میکنه که علوم دینی و دانشگاهی از هم جدا باید باشن. فقط یه حرام خور هر جور دلش خواسته آیات رو تفسیر کرده. این جدا از اونهایی که سهم عقلشون رو دادن همسایه.اولیالامر یعنی متخصصان. دکتر رفتی، گ...
مثلا پست جدید!
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:29
این مدت آزمون آیلتس داشتم و این یک ماه اخیر رو از انجمن مرخصی گرفته بودم که وقتم رو تمام وقت بذارم روش. فکر کنم گذاشتم. دیروز دادم و تمام شد. حالا نمیدونم نتیجه چی بشه، امیدوارم اون حداقلی که میخوام رو گرفته باشم. نتیجه ها که اومد تجربیاتم رو می نویسم شاید برای کسی مورد استفاده قرار بگیره.اینجا هم م...
اورآل 6
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:29
یه سری پیشنهاد میتونم بدم واسه اشخاصی که میخوان شروع کنن. راستش من خیلی لفتش دادم. عمده اش به خاطر این بود که هی لغو میشد آزمون و دیگه داشتم کم کم نگران میشدم که برم ترکیه آزمون بدم و یا شیفت کنم روی تافل که باز شد.1. یه کتاب گرامر بردارید بخونید: من خودم grammer in use رو پیشنهاد می کنم. کتابهای زی...
تونست
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:29
رفته بود کربلا و وقتی برگشته بود روی میزش یه جعبه فلزی سیگار. بوش کردم. بوی خیلی خوبی میداد. فکر کرده بودم این سیگار ارزشش رو داره.بعد یه شب که همه چیزها بینهایت سخت به نظر میرسید یکی برداشتم و فکر کردم که احتمالا نبودنش رو متوجه نمیشه. رفتم پشتبام. جدی. سخت. به خدا هم گفتم: نمیتونی پشیمونم کنی. روی...
شاید که این آن باشد
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:54
مصطفی یک ماه بهم مرخصی داده. از تمام گروهها هم خواسته که لیو بدم. انصاف نیست اونجا نباشم اینجا باشم. در باز هست...
اینایی که نمیذاره نیام
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:54
روز چندم:داشتم فکر میکردم که چقدر خوشگله. چه روسری قشنگی... چقدر قشنگ بسته. بعدش متوجه شدم که داره ادای منو واسه دوستهاش درمیاره که اینطوری داره چایی میخوره. هی فکر کردم که چیزی بهش بگم یا نگم. رفتم و گفتم. " سلام. ببخشید. اینکه من چطوری باشم چیزی رو به شما اضافه می کنه و یا چیزی رو از شما کم؟". داش...