خرید بک لینک
این دونه های برفی که گوشه پروفایل تلگرام دونه دونه میریزن پایین فقط!اینقدر این روزها زخمی ام که احساس می کنم دونه دونه شون میان میشن روی زخم ها خنکش میکنن. اینم بد مرضی است که آدم از احساساتش بگه اما نگه که چی شده که چنین احساساتی رو داره تجربه می کنه. میدونید. واقعا نمیشه گفت. حالا جدا از اینکه هر کدوم از ماها برای خودمون اعتباری قائل هستیم که دلمون نمیخواد وجه مون جلوی دیگری شکسته بشه، موضوع دیگه اونه که گاهی تو از رویدادی حرف میزنی اما اونقدر جزيیات ظریف داره و تو همه تار و پود وجودت تنیده کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

نمیدونم... یکهو دارم بهش فکر می کنم: تا حالا شده مادری به این فکر کنه که پسرش رو طوری تربیت کنه که شرمنده حضرت علی و یا پیامبر نشه از داشتن چنین فرزندی؟! میدونید چی شد به این فکر کردم؟ یکی هم بود که از دخترش قطع امید کرد...یه خانمی رو دورادور میشناسم. یه بار که سلام علیک کردم باهاش معلوم شد که بازنشسته أموزش پرورش هست. اصلا فکر نمی کردم اما با این وصف شاید حدودا پنجاه و خرده ای سالشون باشه. با اون پیشینه کاری در حال حاضز دارن تو حیطه کودک تصویرگری انجام میدن. میدونم شبها دیروقت میرن. خیلی هم جدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

چند وقت پیش یه خانم دکتری تو لینکداین گفته بود دارم میام ایران و میخوام اگر دوست داشته باشین یه جلسه بذارم و ببینمتون. مخاطب عام. من اصلا نه خانم دکتر رو میشناختم و نه می دونستم حیطه کاریش دقیقا چی هست و... گفتم من هم می...خلاصه خانم دکتر جزو اولین پذیرفته شده های رشته بیوانفورماتیک بوده و اونقدر کارش درست بوده در جلسه مصاحبه که با اینکه رتبه ش شده بوده ۹ اما تونسته اون هشت نفر دیگه رو بفرسته خونه شون و خودش بشه دانشجوی دکتری. بعدش هم میشه هیئت علمی دانشگاه تهران. مدتی بعدتر میخواسته فضای آکادمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

اینجا با یه سری آدم دوستم -اونطوری که برام مهم هستن و دوستشون دارم- که وقتی جلوشون میگم پشمای آدم میریزه لب میگزن!+ جبران خلیل جبران میگه و خداوند دیوانگان را آفرید تا خردمندان را شرمنده کند... ......... من که می‌گویم فاتحه قومی که هیچ‌گاه پیامبرشان از زنان نبوده است را بخوانید........ HoMe EmaiL ProFiLe MozHgaN شرح جامع مثنوی معنوی؛ کریم زمانی وصیت ها من سرباز سید علی ام زنان خوب به آسمانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

۳۹ ساله‌ام... چقدر پر از شگفتی!۳۹ سال هست که من زنده‌ام و هر روزش رو دست و پا زده‌ام که زنده بمانم. یه زمانی که ۱۸ ساله بودم فکر کردن به این سن خیلی دور از واقعیت بود... همین الان هم گاهی وقتی سنم رو میگم، انگار که سن من نباشه. سن یه نفر هست که خیلی خیلی از من بزرگتره.الان، این روزها، زخمی و شکست خورده و بلند شده و زمین خورده و دویده و رسیده و نرسیده؛ دارم فکر میکنم چقدر جای شگفتی است اگه که این شانس رو داشته باشیم که سالهای زیادتری رو زندگی کنیم. + خودم رو بابت سالگرد تولدم دعوت کردم یه شام خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

یکی از چیزهایی که این روزها عمیقا خوشحالم میکنه اینه که خودم دارم با دست خودم پوست خودمو میکنم! از خودم یه عالمه خشم فروخورده دارم بابت همه لحظاتی که سکوت کردم یا لبخند زدم و یا حتی شوخی کردم که جو رو عوض کنم واسه حرف بی...برای اینکه پوست خودم بکنم، زیر پامو خالی کردم. تکیه ام رو از دیوار برداشتم گذاشتم روی در. با حواس جمعی اینکه یه وقت کسی در رو بی هوا باز نکنه بخورم زمین! + چاووشی عزیز + باور دارم البته: کار رو همون فاطمه ها درمیارن... راهو همین فاطمه ها میسازن... ......ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا ا... ما گردانیدن رویت را در آسمان می بینیم؛ پس یقیناً تو را به سوی قبله ای که آن را بپسندی برمی گردانیم؛ پس رویت را به سوی مسجد الحرام گردان؛ و هر جا که باشید، روی خود را به سوی آن برگردانید. و مسلماً اهل کتاب می دانند که این از سوی پروردگارشان درست و حق است؛ و خدا از آنچه انجام مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

رندوم اومدم یکی از چت های قدیمی که با چت جی پی تی داشتم رو انتخاب کردم که ازش این سوال رو بپرسم: از کجا بدونم که این چیزی که میخوام واقعا علاقه م هست و یا نه؟! چی شد به این سوال رسیدم؟ دارم یه کتابی میخونم که توسط یه است... + مثبت فکر نکنید - گابریله اوتینگن - نشر ترجمان ......... من که می‌گویم فاتحه قومی که هیچ‌گاه پیامبرشان از زنان نبوده است را بخوانید........ HoMe EmaiL ProFiLe MozHgaN شرح جامع مثنوی معنوی؛ کریمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: شنبه 3 مرداد 1405 ساعت: 14:15

با دو تا از دوستان خیلی عزیزم نشسته بودیم فوتبال نگاه میکردیم. من که نه. دوست ندارم. یاد اون آقایی افتادیم که مجوز خروج از کشور به خانمش نداده بود و از بازیهای جهانی جا مونده بود.یکی از دوستام خیلی جدی و از نگاه خودش خیلی فصل الخطاب میگه میدونستید اینکه زن باید برای خروج از خونه از شوهرش اجازه بگیره نه شرعی است و نه اسلامی؟! الکی قانون گذاشتن! مرد فقط یه جا میتونه به زن بگه بیرون نرو؛ اونم اینه که بخواد زنش بخواد بره بیرون مرد در همون لحظه نیاز جنسی پیدا کنه... که اونم خب اصلا خیلی کم اتفاق میافته!!برافروخته میشم! میگم آخه این چه حرفیه! نیاز پیدا میکنه که بکنه... به درک! زن اگه میخواد بره از خونه بیرون با عقلش داره میره. فکر کرده تصمیم گرفته باید بره از خونه بیرون... این چه منطقی است که شهوت مرد مهمتر از عقل زنه؟! با لحنی که برام گزنده است میگه تو مساله رو زیادی پیچیده داری نگاه میکنی. فردای اون روز این بحث رو برای دوست دیگه تعریف میکنم... میگه آره دیگه اینطوری بعدش حاکم یه چیز دیگه میشه!اونی که دیشب فکر کردم بگم این بود. اینجا نوشتن، باعث شده که بتونم پیچیده فکر کنم. چون در اینجا باز بوده... آدمها با طیف عقیدتی متفاوت اومدن، در زدن، فحش دادن، تحقیر کردن، تعجب کردن، تایید کردن، دوست شدن و ... و وجود همه این خوانندهها باعث شده من دقیقتر نگاه کنم به جزئیات اعتقاداتم. زیر سوال ببرمشون. از بیرون ببینم کی هستم...............................................+ چرا مانع رفتن همسرت به سفر شدی؟- من؟! من غلط بکنم جناب قاضی توقع غیر شرعی داشته باشم از همسرم. فقط متاسفانه همون لحظه که ایشون میخواست بره که به پرواز برسه؛ احساس محبت شدیدی نسبت بهش احساس کردم.+ خدا سایهتو برای زن و بچهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 5:55

زنگ زدم دکتر صفوی... میخواستم ازش خواهش کنم یه پروژه برامون تعریف کنه. از خودش و موقعیت و تحصیلاتش میگه و اینکه در حال حاضر وقت نداره. اونقدر فرهیخته و باسواد هست که میگم اگه اجازه میدید ما فعلا چند تایی پروژه داریم و پروژه جدید الزامی نداریم، شما در گروه ما باشید که ارتباط ما حفظ بشه. دکتر فلانی هم هستن در گروه.همینطوری که حرف میزنیم میگه من کامنتهای منفی رو دوست دارم، اونها باعث میشن پیشرفت کنم. میگم دقیقا منم صحبتم موقع ثبت پروپوزالم همین بود. که کاش یکی پیدا شه کامنت منفی بده. بگه کل این پروپوزالی که نوشتی به فلان دلیل اشتباهه. میگه دیگه شاگرد دکتر فلانی همینه دیگه...من شاگرد دکتر نبودم هیچ وقت. الان یکی از اعضای مهم گروه پژوهشیش ولی هستم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 5:55

فکر کنم قبلا یه بار اینجا تعریف کردم. رفته بود ایستاده بود ارائه بده و همزمان هم صداش به شدت می لرزید و هم دستاش. اما صحبت هاشو ادامه میداد. استاد ازش پرسید استرس داری؟ میخواست احتمالا باهاش شوخی کنه که استرسش کم شه. گفت نه. جدی هم گفت نه و تا ته ارائه ش رو جلو رفت...

..........................................................................................

+ گریه کردی؟

- نه بابا...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 5:55

یه نکته مهمی که متوجه شدم اینه که آدم تا جایی جلو میره که قدرت حل مساله مربوط به اون جایگاه رو در خودش می بینه...

+ حالا شاید یه روز مفصل اومدم تعریف کردم چرا چنین چیزی میگم و شروعش از کجا بوده. راستش فکر می کنم حتما باید بگم. در حال حاضر فکر می کنم که صرفا چونه ام باز شده برای حرف زدن! :)

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:45

چند وقت پیش تلویزیون قسمت اول جواهری در قصر رو نشون میداد، یکهو جوگیر شدم که بشینم کل این سریال رو ببینم... تموم شد امشب. در طی دیدنش به این فکر کردم که چقدر ازش رو ندیده بودم، یا اینکه اون چیزی که باید ببینم رو ندیده بودم. چند ساعته تموم شده ولی من هنوز بخش بزرگی از خودم معلق مونده تو هوا.امروز صبح چشم هامو که باز کردم یکهو یاد نیره افتادم. دخترخاله مامانم که الان حدودا باید 45 ساله باشه و فرصت ازدواج براش فراهم نشده. میخواست و نشده. یه خواهر داره که از نظر ذهنی مشکل زیادی داره و بالاخره بعد سالها قبول کردن و بردن گذاشتنش سالمندان. یادم هست که بابا و مامانم خیلی سال پیش اقدام کردن برای این کار بهشون کمک کنن اما خاله مامانم نهایت راضی نشده بود. نگاه دخترش رو دیده و نتونسته تحمل کنه که اونجا رهاش کنه. نمیدونم چطور الان راضی شده اما به شدت کلافه و پریشون بود دو روز گذشته که دیدمش. دیگه توانی برای کار کردن نداره و دیگه این دختر 50 ساله شده و وضعیتش جوری شده که خونه رو کثیف میکرد و زیادی بیمار هست. 50 سال زندگیش رو گذاشته تا از این بچه نگهداری کنه و همه اینها شده سد جلوی چشم هاش (در چشم من) که نبینه زندگی رو و از بین رفتن زندگی نیره که الانا خرج خانواده رو میده.نمیدونم چی شد که یکهو یادم افتاده بود که یه بار یه نفر اومده بود خواستگاریش. گفته بود بهش نماز نمیخونم ولی اگه تو بخوای میخونم. این طور یادم مونده به همین دلیل ردش کرد. گفته بوده بهش که بخاطر من نمیخوام نماز بخونی. از همین رفتارهای هیجانی که آدم یه سنی داره.به اون فکر کردم. به خودم فکر کردم. به یانگوم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که من آدم خوبی نیستم. من بنده خوبی نیستم. قدر دان بودن و شاکر بودن. متوجه شدم که این رو ندارم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:45

از اون وقتی که یادم میاد که اصلا برای خودم وبلاگ درست کردم و شروع کردم به نوشتن همه ذهنیتم این بود که چیزی بنویسم که کمتر درباره خودم باشه. زندگی شخصی ام. احوالات شخصی ام. آدمها تجربه های مختلف میتونن داشته باشن اما اینطوری میشه از یه جایی به بعد که حرف همو می فهمن. یعنی از راه های متفاوت میرسیم به یه زبان مشترک و اسم اون میشه زندگی.هی میخوام بیام بنویسم و نمیتونم. دستم به نوشتن نمیره. تمام و کمال احساس گیجی و استیصال می کنم. یه بخش زیادیش شاید ربط داشته باشه به انجمن. یه بخش زیادیش همه مال حدود یک سال و خرده ای قبل هست. یه نقطه ای که دیگه من بلند شدم و ایستادم. جزئیات این رو نمیتونم بگم اما داستان انجمن این شد که رسید به جایی که مصطفی برگشت گفت که رفتارهای من باعث شده جو انجمن مسموم بشه. اگه من نبود انجمن هم نبود، چون دکتر به من اعتماد داشت. بعد از این همه مدت شنیدن چنین حرفی از مصطفی سخت بود. این همه دهن بین و احمق؟ این همه جوگیر؟ نکنه من واقعا بد بودم؟ نکنه واقعا احمق بودم؟ بعد از چهار سال نظرش اینه؟ نابود شده بودم. راه میرفتم و اشکم بند نمی اومد. جوابی بهش نداده بودم چون نزدیک یه رویداد بسیار سنگین بودیم و میدونستم به اندازه کافی داره زمان میذاره و زحمت می کشه. اما بعد رویداد دکتر رو به گروهم اد کرده بودم. میخواستم به مصطفی بفهمونم که دیگه آدم حسابش نمی کنم. بعد به دکتر پیام دادم که من میخوام برم. دکتر زنگ زد و مصطفی که حرف زد من داد زدم. اینکه بعدش بگه من غلط کردم، اینکه دکتر بگه خوبه شما رو داریم و باقی حرفها، هیچ کدوم مرهم این نبودن که من باز راه نرم و اشک نریزم. لبه مرگ ایستاده بودم. همون روزها بود که علی جوجو رو آورده بود گذاشته بود کف دستم که بگیر ببین میتونی بزرگش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:11

اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیامر منکمواضح حرف زده! صاحب امر از خودتان. صاحب امر کیه؟ فقط یه احمق مشرک فکر میکنه که علوم دینی و دانشگاهی از هم جدا باید باشن. فقط یه حرام خور هر جور دلش خواسته آیات رو تفسیر کرده. این جدا از اونهایی که سهم عقلشون رو دادن همسایه.اولیالامر یعنی متخصصان. دکتر رفتی، گفت زهر انگور باید بخوری دوات هست، باید بگی چشم!+ از این نوشتههای سرشار از خشم و تنفر یک عالمه دارم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:03

صفحه بندی