خرید بک لینک
مسج که دادم و جواب نداد، فکر کردم لابد رفته فکرهاش را بکند... گفتم صبر کنم تا فکرهاش را بکند...

رفتم دیدم 121 مسج نخوانده دارم از حرف های خواهری و شیوا، همسر پسرخاله ام. شیوا هی اشک می ریخت که دلم کباب است برای آتش نشان ها. این چند روزه همش گریه کرده ام...

فکر کردم که چقدر بی رحم ام! تلویزیون را روشن کردم. دارد نشان می دهد که پیکر چند آتش نشان دیگر را پیدا کرده اند... همینطور اشک جاری شد که چقدر بی رحم ام! چقدر احمق ام که چند روز است هی دارم خودم را میزنم به آن راه که جایی، گوشه ای، آوارها جوری ریخته اند و پناهی شده اند برای تعدادی از آتش نشان ها. که زنده می آیند بیرون! فکر کردم که دلش درگیر آتش نشان هاست که جواب من را نمی دهد. اصلا اگر فکر کند که من چقدر بی احساسم که حالی ام نیست چه عذابی آمده، ناحق نرفته است.

الان... با سری گیج از شدت گریه ها، دارم فکر می کنم که دوست داشتن چه معنی ای دارد؟! رقیق القلب بودن چه معنی ای دارد...

بعضی وقتها، ماها، حواسمان جمع خودمان است فقط. مهربانی های الکی می کنیم. مهربانی های ظاهری. فلسفه های خاص خودمان را هم داریم برای مهربانی هامان. فلسفه های احمقانه خودمان... از آنها که به درد فروش می خورند پشت دکه های روزنامه های زرد. از آنها که نمی توان بغل اش کرد، یک دل سیر باهاش گریه کرد... احساس آدمیت کرد...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

صفحه بندی