یاسمین گفت میخوام چی بکشم. گفتم نه منو بکش! گفت ببینمت... منم صورتم رو جدی کردم که خوب بتواند صورتم را ببیند و بکشد. یک چشمم از آن چشم دیگرم بزرگتر شد. دوباره نگاهم کرد و من همچنان صورتم رو جدی نگه داشته بودم و چشم چشم میکردم که بقیه نقاشی اش را چطور تمام میکند. یک لبخند بزرگ برایم کشید و یک پاپیون روی موهایی که توی هوا پخش است. با اینکه منی که اینجا نشسته ام موهام رو پشت سرم کلیپس زده ام. از تصویر 1 نارنجی ام عکس گرفتم و گذاشتم روی پس زمینه گوشی.
حالا ممکن است زهرا بگوید که اینقدر زنانه مردانه ننویس. من میخواهم، اما دست هام زیر ساطور باشد انگار و قلبم را یکی از قفسه سینه ام آورده باشد بیرون و یک مشت محکم زده باشد، باز می بینم که زنها رفته اند جدا از مردها زندگی می کنند. شاید هم مردها رفته اند.
مادر مادربزرگ هایم اسمش فاطمه بوده. ده تا دختر دارد که یکی شان فوت شده و دو تایشان مادرهای پدر و مادر من هستند. از ریز و درشت همه می گویند که چه خانمی بود. هر جمعه وسائل حمام همسر را آماده میکرد اما روزی که فوت شد برایش لباس مشکی گذاشته بود. در راه تو ماشین بودند که بروند نماز جمعه که سرش می افتد روی شانه دخترش. مادرم تعریف می کند که آن چند وقتی که پیشش می رفتند مهمانی، هر روز آبگوشت میپخت اما هر روز یک مزه میداد و تکراری نمیشد. یادش هم نمی آمد که به کسی می گفت که کمکی بهش بکند و یا به کسی دستور بدهد. همسر عمویم که او هم دختر یکی دیگر از خاله هاست می خندد که فقط وقتی که مردها هم بودند برنج میگذاشت. دامادها می رفتند همدان و چند وقتی همسر و بچه ها را می گذاشتند آنجا خوش بگذرانند و خودشان برمی گشتند تهران. یک خانه خیلی خیلی بزرگ و دو طبقه. حاج بابا که شوهرش بود بعد مرگش دست می کوبید روی دست که ده تا دختر شوهر داد من نفهمیدم. مادرم با حالت عجیبی این را می گوید. یک شب چند تا چیز را گذاشته بودم کنار هم و به مامان غر میزدم که هیچ فلان رفتارهاش رو دوست نداشتم. مامان در جواب چیزی نگفته بود و دلش البته گرفته بود و همان شب خوابش را دیده بود که آمده بود نگاهش می کرد و لبخند میزد. یک بار کنار خیابان سوار ماشین آدمی شدم. من را رایگان تا مقصدم رساند. آن روز چقدر حالم بد بود. یک کارت هم بهم داد که هر وقت خواستم باهاش تماس بگیرم. من بنده خدام. و گفت که مادرت... مادرت... مادرت زن بسیار خوبی است و هر چی داری از مادرته...
اینها را می نویسم و نگاه می کنم و انگار یکی سوزن می کند داخل قلبم. چرا مردها رفته اند؟
به فائزه گفته بودم و خواهش کرده بودم که اسمش را نیاور. اما نمی دانم دیشب چطور شد که اسمش را آورد که بخواهد به من مطلبی را گوشزد کند. دوباره فروریخته ام. تماما 1 عباس معروفی را باز می کنم که تصمیم بگیرم میخواهم به کتابخانه اهدا کنم و یا نه و آن صفحه ای باز می شود که قبلا نشان گذاشته بودم. یانوشکا حامله شده است و عباس که می گوید خودت برای نگه داشتن و یا نداشتن بچه تصمیم بگیر، یانوشکا می گوید هر چه تو بگویی آقای من. بعد عباس مشاوره میدهد که خانم دکتر سر کوچه از دوستان من است و یانوشکا را تا دم مطب می رساند که بچه را سقط کند. در انتظار که یانوشکا موقع تمام شدن عمل بهش زنگ بزند خوابش میبرد و آندریاس می آید دم خانه اش. «برویم دنبال یانوشکا». عباس می گوید «چقدر مغرور بود. به من زنگ نزد که بروم دنبالش. باور نمی کنم». می روند پای درختی پر شیشه خرده و سکه. آندریاس سرش داد میزند که چطور گذاشتی تنها برود. عباس می گوید من خودم حالم بد است، لق لق راه می روم. قرار بود بعد از اینکه کارش تمام شد به من زنگ بزند.
++++++++++++++
امروز از همه جا بلاکش کرده ام. تلگرام و اینستا و روی خط. زهرا می گوید که آمده بوده فقط دوری بزند. باور نمی کنم. باید احسان را و این هشت سال گذشته را با من گذرانده باشید که بتوانید نظر بدهید. فقط یک روزی که می توانست با زهرا به روز خوب دیگری تبدیل شود را تباه کرده بودم با صحبت و گریه کردن بخاطر تعریف کردن داستان احسان... از دو ماه و نیم پیش که دوباره آمده بود. پرسیده بود اگه نه احمق باشم و نه عوضی پس چی ام؟ و من باور نکردم و نمی کنم که چیست. نمی خواهم باور کنم که چیزی است وقتی حتی خودش اِبا دارد از اینکه خودش را صدا بزند.
مغزم را انگار آتش زده اند اما یخ کرده و چشم هام می سوزد. ده دقیقه ای با آه و صدا اشک ریختم که کمی از دردش کم شود و نشد. اولین باری که صحبت کرده بودیم و بعد صحبت مان تمام شده بود تو کانال تلگرامی ش شعری منتشر کرد « .../تو آسمون قلب من پریدن/ یه ذره بال و پر میخواست نداشتی/ به من نگو تقصیر سرنوشته/ عاشق شدن جیگر می خواست نداشتی/...». دلش می خواست من جگر داشته باشم و نداشتم لابد.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی