خرید بک لینک
ساندویچ ها را گرفته بودم دستم و می آمدیم که از رو به رو، داشت می آمد. صورت گرد مهربانی داشت.

خاله... گشنمه... میشه برام نهار بخری؟

حوصله نداشتم توجه کنم. یعنی بیشتر فکر کرده بودم که اگر بخواهم توجه کنم، مثل آن بارهایی می شود که حس کرده بودم این یکی هم از این هاست که فکر می کند خر گیر آورده!! آمد. قدم تند کردم که بداند جدی ام و حوصله بازی ندارم و برود. باز می آمد. دم ماشین ایستاد. شیوا گفت پول نداریم! باور کن نداریم!! گفت شما نه، ابن یکی خاله! و اشاره اش به من بود که خدا شاهد است جرات نداشتم دوباره در صورتش نگاه کنم و برانم اش...

لقمه لقمه غذا، کوفت بود! بچه را محل نداده بودم... دو سه دقیقه ای ایستاده بود کنار ماشین منتظر تا از خود من چیزی بشنود. جواب نداده بودم. نا امید شد و رفت. تند رفت... سرعت حرکتش تند بود.

اولش فکر می کردم سرنوشت اش چه خواهد شد؟ نهار چیزی پیدا کرد بخورد؟ کاش ساندویچ ام را نصف می کردم باهاش... کاش میبردمش برایش میخریدم، با یک تیرامیسو رویش دل سیر لبخندش را ببینم. صورت گرد مهربانی داشت. دارم فکر می کنم چطور گذاشتم ناامید برود؟! سرنوشت ام چه خواهد شد...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:32

صفحه بندی