فائزه میگه تازه فهمیدم خودم هم خودمو نمیشناسم. داشتم میمردم موقع ارائه و همش به این فکر میکردم که دارم دری وری میگم یا نه، ولی بعدش که فیلم ارائه رو دیدم ارائه دادنم، سبک جواب دادنم، قیافهام و همه چی شبیه آدمی است که همه چی براش اوکیه و خیلی روال داره یه روندی رو میره جلو.
نمیدونم من این حس رو تجربه کردم یا نه. اینکه خودم هم از خودم فاصله داشته باشم... اینکه حتی دست خودم هم به خودم نرسه، و این رو به صورت عینی درک کنم... ولی اینو تجربه داشتم خیلی زیاد، که حس کردم که آدمی که روبهروم هست رو میتونم تجزیه و تحلیل کنم!
چطوری است که ما دستمون به خودمون نمیرسه و به دیگری میرسه؟!
لایه لایه وجودیم...
+ اینو ۲۴ فروردین نوشتهام... :)
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی