خرید بک لینک

در ادامه صحبتی که دیشب با یکی از دوستانم داشتم و آشنا شدن با یک دوره وبینار و تماس دکتر مهدی برای شروع مجدد قرارهای اسکایپی کاریمان و خجالتم از جوابی که دادم "بله، من بخاطر قرنطینه همش در خانه هستم" امروز با صدای اذان صبح بیدار شدم و تا ریست بشوم که دوباره نخوابم، ساعت شد ۶ صبح...

شروع کرده ام به مطالعه کتابی در باب سرطان. موضوع کتاب در مورد تاریخچه بیماری و چگونگی شروع و پیگیری روند درمان این بیماری است. بعضی صحبتها دیگر زیادی به جاده خاکی زده است از تصور پیش فرضی که به عنوان یک زیست شناسی خوانده راجع به کتاب داشتم... چیز زیادی از چیزهایی که دارم میخوانم سردرنمیآورم. بخشی از کتاب در مورد لابیگری های سیاسی و علمی است برای ایجاد یک کمیته ملی (در آمریکا) برای مبارزه با سرطان. نقش دانشمندان و نقش فعالین و خیرین سیاسی اجتماعی در شروع و ایجاد چنین تشکلی.

همیشه این واژه "مردم" که در صحبتهای مسئولین زیاد دیده میشود بدجوری آزارم میدهد. که انگار یک دستهای باشند تافته جدا بافته؛ که سرپرستی یک دسته موجود کم شعور را بر عهده گرفته اند که وجودشان ضروری است تا با کارهای خُردشان پایههای امپراطوری یک نظام را بسازند. کلونی مورچهها. حیات وحش. حالا اینقدر تراژدی هم نخواهم نگاهش کنم یک حس دردناکی است برایم که انگار خط باریکی میکشد بین افراد یک جامعه تا دو دستهشان کند... دسته ای که قرار است کار کند و دسته ای که میخواهد سمت و سوی این فعالیت ها را جهتدهی کند به سوی فردایی که نه یک تفکر، بلکه صرفا یک فرد، خواهان رسیدن به آن است.

مطالعه این کتاب دارد این آزردگی را بیشتر میکند.

+ گرچه اصل موضوع این است که چیزی به عنوان مردم به واقع وجود دارد. وقتی صحبت از تخصص در یک حیطه خاص میشود، متخصصین مسئولاند و باقی مردم. بنابراین هزاران خط کشی وجود دارد و هزاران جا که شما درش میتوانی مردم باشی یا نباشی.

+ سرطان، امپراطور بیماریها

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:36

صفحه بندی