خرید بک لینک

خدا جان میدونی... این اخلاقت که تا آدم میخواد بچه خوبی بشه، زیر پایی براش میگیری رو دوست ندارم!

بابا بذار یه نفسی بکشیم، بعد حساب بی حساب کن...

+ نفس بکشیم که چه کنیم اصلا... چه کاری داریم میکنیم اصلا.

+ هزار بار رفتم و اومدم و هزار چیز نوشتم و پاک کردم، تا این نوشته ها این کلمات، نگن که چقدر بدم!

+ وسط این تزاحم های فکری این را پیدا کرده ام! ببینید که چقدر خوشگل است:

"

نشسته ام همۀ تقریباً سی سالِ گذشته را گذاشته اَم جلویم و زُل زده اَم بهش؛ با خودم فکر میکنم "یعنی همۀ سهمِ من از زندگی همینقدر خواهد ماند و همینجا تمام میشود یا بازی ادامه دارد؟". ترس برم می دارد... . راستش «مادر» که رفت، اُمید را هم با خودش بُرد. ذرّه ایمانی هم اگر بود در پی اَش پرکشید. من ماندم و روحی که از درون تهی شده بود. پوسیده بود و منتظر یک تلنگر تا فرو بریزد. امّا توی این سه سال و چند ماهِ پس از رفتنش، خدا هوایم را داشته لابد که هنوز زنده اَم و تمام نشده اَم. آب نشده اَم. دود نشده اَم و نرفته اَم هوا... . خیلی دلم برای ده سال پیش خودم تنگ شده. آن وقت ها خیلی با خدا رفیق بودم. نااُمیدی برایم مفهومی نداشت. دنیای دیگری داشتم اصلاً؛ پر از اشتیاق بودم برای رفتن و نماندن. حالا دوباره دلم هوایی شده. هوایی رفتن و نماندن. درست مثل همان روزها... . نمیدانم میتوانم اسمش را بگذارم "تصمیم" یا نه؟ ولی حس میکنم درستش این باشد که خودم را از این دور باطل بیرون بکشم.

باید اُمیدوار بود، باید کوشید، باید توکّل کرد، باید اعتماد کرد به خدا، باید رفت... و اگر فردا تاریک بود و همۀ اُمیدها واهی بود و توکّل به جایی نرساندم و خدا هوایم را نداشت؛ آن وقت حق دارم همه جا جار بزنم که "آااای مردم! اُمید، توکّل، توسّل، تلاش و همۀ آنچه برای رفتن وعدۀ همراهی می دهند، واهی و پوچند. دروغند. سرِ کاری اَند. خودتان را به زحمت نیندازید. فردایی در کار نیست. همۀ هستی تیره و تار است و خدا آدمی را فراموش کرده یا برایش اهمیتی نداریم ما... ." امّا امروز حق ندارم سوگواریِ پیش از مصیبت سر دهم. حق ندارم خدا را چنین بی رحمانه قضاوت کنم؛ که اگر چنین کنم مقصّرِ تاریکی فردا خودِ من هستم، نه هیچ کس و هیچ چیزِ دیگر. پس باید به خود جرأت داد و به خدا تکیه کرد وجلوی این سیلِ سیاهی ایستاد و... باید رفت...

الهی بِاُمّـیدِ تو...


پ.ن: اگر قرار باشد با خدا رفیق باشی، اوّل از همه نباید بترسی از اینکه حسّت را نسبت بهش بیان کنی. ولو کفر باشد!

"

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 12:06

صفحه بندی