خرید بک لینک

در خبر است که دکتر پی، مدیر مسئول روابط عمومی و از نویسندگان محترم وبلاگ پیرنگ بیمار است. حالا بوس و اینا که نمیشه فرستاد... جمعیت زیاده معلوم نیست کی به کیه داستان میشه... لطف کنید همگی دست در تشت آب+ الکل زیر ببرید و بیعت تازه کنید و قول بستانید که روزی یک داستان در وبلاگش برای ما تعریف کند؛ حالا که همین طوری نشسته است و هیچ کاری ندارد که بکند*.

|_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ_ّ|

+ دوستان محترم تشت (توی مرورگر گوشی خوب دیده نمیشه نازنین تشت مون) بزرگ است. لطفا سوءاستفاده نکنید و همگی یک طرف جمع نشوید!! ما خودمون تو اون مدرسه ای که شما درس خوندید، مدیر بودیم!

+ سالروز میلاد لیدر همه آدمهای خوب هم مبارک باشه :)

* پری روز صبح از خواب بیدار شدم. پرده اتاق خودمان را باز کردم، پنجره اش را تمیز کردم. حتی از بیرون!! (لازم به ذکر است که ما ساکن طبقه پنجم ایم! :| ). بعد تختم که از این مبلی هاست و تاشوست را تکه تکه کردم و بردم پشت بام دوباره سر همش کردم و شستم و آمدم پایین و رفتم اتاق مادری اینها چرخ خیاطی اش را جابجا کردم و زیرش را تمیز کردم حسابی و پنجره اش را هم تمیز کردم دو رو! بعد در این حین مادری لورددراپه های پنجره ها را شسته بود، نصب شان کردم ( اگر خیس نصب نکنید چروک میشه اتو هم که نمیشه کرد) و بعد پرده هایش را هم نصب کردم. فردایش هم تختم را رفتم آوردم از بالا؛ یعنی یکبار بالا بازش کردم یکبار پایین سر همش کردم. حالا در این حین مادری میگه مانتو بپوش (بلوز آستین بلند مردونه پوشیدم و روسری) اون ساختمونه کارگرهاش معلومه! فرمودیم اینطور که ما کار کردیم فکر میکنن کلفت خونه ایم! فلذا روی ما که کراش ندارن، اگر هم نگاهشون افتاده باشه...!!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 12:06

صفحه بندی