خرید بک لینک

یه مدادرنگی 36 رنگ اونر هدیه گرفتم... هی نگاهش کردم و فکر کردم که همین خوبه یا برم یه فروشنده ای رو پیدا کنم که این رو با یه برند فابر عوضش کنه. هنوز به امید اینکه بالاخره تصمیم می گیرم و کفش همت رو می پوشم و اون چیزی که فکر می کنم لازمه رو انجام میدم، گذاشتم روی میز. نگاهش می کنم و بعد تسری میدم به بقیه بخش های زندگی. که هی از خودم پرسیده ام این کارهایی که تا الان برای هر موضوعی انجام داده ام کافی بوده یا نه. سوال مهمی است.

داشتم فکر می کردم هیچ ارگانی به اندازه سپاه در ایران ترسناک نیست. اما تو، دقیقا، چه کرده ای که "برای ابد" زنده خواهی ماند؟!

+ خدا جان! این مدادرنگی را میبرم میدهم به یک کودکی که بهش نیاز داشته باشد. با همانهایی که دارم، نقاش میشوم!!

++ خط بالا یکهو به ذهنم رسید و بعد فکر کردم حالا پاکش میکردی و ریا نمی کردی... اما "دلم" نخواست!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی