خرید بک لینک

یه روان شناس داریم توی مدرسه. امروز داشت تعریف می کرد: آره دختر و پسره رفته بودن چندین بار چندین جا تست فلان داده بودن که دستشون بیاد که چطوری باید تست ها رو جواب بدن که طبق نتیجه ش، بتونن با هم ازدواج کنن... ظاهرا خانواده شون مخالف بودن. بعدتر اومدن پیش خودم برای مشاوره طلاق!

همه خندیدیم.

بعد اون یکی همکار جان که غش غش به خاطره خانم دکتر خندیده، یکی دو ماهه با یه آقایی آشنا شده ( کاملا خانوادگی و سنتی) و خیلی رفیق شدن و خیلی وابسته شده و اینا. داشت حرف میزد و تعریف میکرد. گفتم خب فلان مشاور و فلان چیز رو هم بررسی کن... فلان چیز هم اوکی هست ها. یه ذره فکر کرده بعد میگه به نظرت بس نیست که این همه رفتیم بررسی کردیم؟ رفتیم دو تا جا دیگه! پیش فلانی هم رفتیم (که گویا آدم معروفی است)، بهم هم گفته که طرفت فلان اخلاق ها رو داره... این تصمیم تو هست که باهاش بتونی کنار بیای یا نه. میگم چی بگم... بالاخره که چی؟! اصلا الان نه فردا. لااقل خیالت راحت میشه اگه می خوای این زندگی رو همه جوره دنبال کنی، با چی قراره مواجه بشی. بعدم الان داره میشه مثالت همین دختره ها. میگه آخه یه ویژگی هایی داره که خیلی عالی است و نمیشه ازش گذشت... بعدم لابد فکرش بهم ریخته... چون یکهو میذاره میره. منی که نشسته بودم منتظر تا اون غذاش رو تموم کنه!

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 7:31

صفحه بندی