2500 تا دانش آموز بودن در مقطع دبستان. نوبت صبح دخترها و نوبت عصر پسرها. یکی از مناطق محروم تهران. کلاس ششم. تا ساعت 12، 4 تا کلاس با دخترها داشتیم. حرف زدیم و تدریس کردم و توضیح دادم. بدون هیچ اشکالی... یه روند معمولی. هم بچه های خیلی تیزهوش بین شون بود و هم دختربچه های معمولی که تلاش می کردن تا یاد بگیرن. تک و توک خنثی.
سانس بعد نوبت پسرهاست. 4 تا کلاس. 4 معلم.
کلاس اول یه سری پسر بچه متوسط بودن. کلاس در مورد سلول بنیادی بود و وقتی اسم سلول "تخم" رو آوردم به عنوان سلولی که بسیار مهم هست و تشکیل شدنش به معنی ایجاد یه موجود جدیده، همگی زیر لب پوزخند زدن و سعی کردن یواشکی بخندن. با دیدن شون این فکر به نظرم رسید که "راست میگن دخترها و پسرها از همون بچگی با هم فرق دارن ها!". یکی شون آخرای کلاس 45 دقیقه ای اومده میگه خانم این همه اطلاعات رو چطوری تو مغزتون جا دادید؟ گوش می کردن به حرفهات ولی عمده شون چنین داستانی داشتن که جای اون حرفها، اگه هر حرف دیگه ای میزدی، اوضاع چندان فرقی به حالشون نداره. یه معلم چادری داشتن از این ها که وقتی می دیدی کلمه مظلوم بی دست و پا به ذهنت می اومد...
دومین کلاس یه سری بچه بودن که یکی از شاگردها پسرِ معلم کلاس بود. خیلی دلشون می خواست باهوش و قوی به نظر بیان. وقتی ازشون سوال میکردی، بدون اینکه من رو نگاه کنن و تلاش کنن که فکر کنن عمده شون معلم رو نگاه می کردن تا شاید با کلمه ای، چیزی بهشون برسونه و بتونن جواب منو بدن. قبل اینکه بره ازم کلی تشکر کرد و قربون صدقه. "مردم دار" شاید توصیف بجایی از شخصیت کلی این خانم می تونه باشه.
سومین کلاس واقعا تمام انگیزه م رو برای ادامه دادن و تکمیل کردن توضیحاتی که خودم رو موظف دونسته بودم به هر سری دانش آموز بدم، ازم گرفت. کلا انگار با یک سری موجوداتی رو به رو بودم که با یه زبان دیگه دارم زور میزنم باهاشون ارتباط برقرار کنم و اونها هم شبیه مردمانی که روی حساب حس نوع دوستی می خوان این آدم خارجی رو تحویل بگیرن... با اینکه هیچی نمی فهمن اما تظاهر کنن که می فهمن و لبخند بزنن و حتی خودشونو کنجکاو نشون بدن! یه معلمی داشتن که خیلی ازش چیز چندانی نفهمیدم، اما تهدیدهای بیجا یا به موقعش (هر وقت که بچه ها دیگه داشتن منو به مرز انفجار میرسوندن) از دست تهدیدهایی بود که هم خودش و هم بچه ها میدونستن که عملی ش نمیکنه. شاید کلا بیخیال توصیف جالبی باشه براش. ظاهرش شبیه آدمهایی است که انگار برای خودشون قواعد دارن اما خودشون هم نمی دونن که ندارن!
سومین کلاس که تموم شد اونقدر له و لورده بودم که ایمان آورده بودم به اینکه پسرها با دخترها فرق می کنن. اما چهارمین معلم یه معلم زنده بود. زنده بودن به معنای واقعی کلمه. بچه ها حلقه بودن روی زمین و وقتی قرار بود من حین توضیحات ازشون سوال بپرسم، یه جوری بهشون تشر میزد "اجازه بگیرید" که من خودم می خواستم پا درمیونی کنم که حالا لازم نیست اینقدر هم جدی باشیم! بچه ها بسیار باهوش و متکی به نفس و سرزنده. پیگیر تک تک کلماتی که بهشون میگم. تمام انرژی ای که لازم بود دوباره بدست بیارم رو بدست آورده بودم. وسط صحبت ها یه جایی به معلم شون گفتم خدا حفظ تون کنه... شما واقعا معلم خوبی هستید. یه مقداری تواضع کرد و لبخند زد و گفت که هم دوستم دارند و هم ازم میترسن. وقت کلاس تموم شده بود و من همچنان داشتم براشون از چیزهای مختلف می گفتم که همکارم اومد و گفت وقت تمومه. بعد کلاس گفت وای اومدم دیدم همگی دور شما جمع شدن دلم سوخت واستون! گفتم نه... داشتیم کلی کیف میکردیم با هم. گفت آها همون گروه خوبه بودن لابد. آدم حس می کرد این پسر بچه ای که جلوش ایستاده یه مخاطب هست. یه مخاطب واقعی که میشه در حیطه علم و حتی ارتباط آدم با آدم کلی باهاش معاشرت کرد.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی