خرید بک لینک
با پدرجان رفته بودیم پشت بوم موکت بشوریم.

خسته شدیم نشستیم روی تخت چوبی ای که روی پشت بوم هست؛ از بالای سرمون چند تا پرنده که به نظرم پرستو هستن رد میشن. میام فاز شاعری بردارم؛ میگم: ای کاش من هم پرنده بودم!

پدرجان: یه سنگ میزدن تو سرمُ مرده بودم!!

+ یکی اومده گفته کاش پدر من هم زنده بود... کاش من توانش رو داشتم... که دختر خوبی باشم برای بابام! خیلی فکر کردم بهش. خیلی. که چقدر زندگی لخت و بی چیز میشه بدون بابا. کاش من توانش رو داشتم که دختر خوبی باشم برای مامان و بابام...

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 20:50

صفحه بندی