خسته شدیم نشستیم روی تخت چوبی ای که روی پشت بوم هست؛ از بالای سرمون چند تا پرنده که به نظرم پرستو هستن رد میشن. میام فاز شاعری بردارم؛ میگم: ای کاش من هم پرنده بودم!
پدرجان: یه سنگ میزدن تو سرمُ مرده بودم!!
+ یکی اومده گفته کاش پدر من هم زنده بود... کاش من توانش رو داشتم... که دختر خوبی باشم برای بابام! خیلی فکر کردم بهش. خیلی. که چقدر زندگی لخت و بی چیز میشه بدون بابا. کاش من توانش رو داشتم که دختر خوبی باشم برای مامان و بابام...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی