خرید بک لینک
این دو سه روز اخیر کلا زدم همه کاسه کوزه های خودمو با خودم و زندگی شکستم... یعنی یک جایی به خودم حق دادم که حق با منه. و عکس العمل تند کردم در مقابل. بعد قرآن برداشتم و با دلی که فکر کردم شکسته و حق داشتم که دل شکسته باشم قرآن باز کردم که: خدا تو چی میگی به من؟! سوره عبس آمد. " عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ عبوس و ترشرو گشت."

گفتم نه! اصلا من دیگه این حرف ها حالیم نیست... تو هم با من قهر کن. تصمیم ام اینه. میخوام این راهو برم. تاوانش رو هم میدم. دستمو بگیر، پامو بگیر، صورتمو زشت کن... تو میتونی و من حرفی نمی تونم بزنم. اما بسه. دیگه این مدلی نمیخوام زندگی کنم.

امروز نشسته بودم. به حافظ گفتم نظر تو چیه؟ بعد با خودم فکر کردم که حافظ که جواب منو نمیده... لابد میخواد بگه برو بگرد ببین دنیا چطوری است، دنیا خودش جوابتو میده. همش نشستی و افتادی روی خودت معلومه که حرفی واسه گفتن بهت نمی مونه. اما به هر حال ازش پرسیدم...

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد/ نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان/ که درد سرکشی جانا گرت مستی خمار آرد

شب صحبت غنیمت دان که بعد روزگار ما/ بسی گردش کند گردن بسی لیل و نهار آرد

عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است/ خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهار عمر خواه ای دل و گرنه این چمن هر سال/ چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد

خدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفت/ بفرما لعل نوشین را که زودش با قرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ/ نشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد

+ «عَبَسَ»: چهره در هم کشید. اخم و تخم کرد. مخاطب پیغمبر است. بدان گاه که سران قریش در خدمتش بودند و امیدوار بود که دعوتش را بپذیرند و با اسلام ایشان، قبائل و مردمان زیادی آئین یکتاپرستی را پذیرا گردند، مسلمان نابینای صادق و صمیمی و عاشق دینداری، و راغب فهم علم و دانش آسمانی، به نام ابن اممکتوم به مجلس درآمد و با صدای بلند مکرّراً از آن حضرت تقاضای درس و وعظ قرآن و احکام دین کرد. اثر ناخوشنودی در چهره مبارکش پدیدار شد و از او روی گرداند و سرگرم ادامه دعوت اشراف به سوی دین خدا گردید. لذا مورد خطاب و عتاب آفریدگار قرار گرفت، و این مسأله، درس عبرت جاویدانی برای مسلمانان شد.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 20:50

صفحه بندی