البته نه که این کار را نکرده باشم. برای یک موضوعی به نام عشق من همیشه این باور را داشته ام که اگر زخم خوردی، صبر کن تا زخمت خوب شود. قبل ها نمی دانستم که گذر زمان زخم را خوب نمی کند. فقط کهنه اش می کند. برای همین است که شما دفعه بعدی که عاشق می شوی، باز یاد زخم هایت می افتی و اشک میریزی و لبخند می زنی که: چه روزگاری بود! یادش بخیر.
اساسا همین که یاد چیزی برایمان گرامی باشد خودش موید این معناست که آن چیز هنوز هست. برای همین هم هست که می گویم گذر زمان قرار نیست زخم های روحی- فکری مان را خوب کند. تبدیل اش می کند به یک زخم کهنه. زخم کهنه ها! نه جای زخم... زخمی که اگر دست بهش بزنی شاید حتی بیشتر از یک زخم تازه برایت مسبب درد و اذیت شود.
آن روزی نشسته بودم داخل تاکسی و فکر می کردم به رابطه عشقی ام که تازه فکر میکردم که تمام شده است و تمام نشده است. سه چهار ماهی گذشته است و نگذشته است و من هر روز از خواب بیدار می شدم با جای زخمی بر روی قلبم. فشاری که بود... دردی که داشت. بعضی وقتها اگر بهش زیاد فکر می کردم حتی جا داشت ساعتی بنشینم و اشک بریزم. آن قدر که غصه خورده بودم برایش. آن روزی نشسته بودم داخل تاکسی و نمی دانم از کجا این ایده آمد که بس است! بس است که اینقدر منتظر روزی هستی که بیاید و خاطره روزهای از دست رفته ات را ماست مالی کند! به واقع ماست مالی ها... یعنی خودمان هم می دانیم که بعضی خاطره هامان آنقدر قوی اند که پاک نمی شوند. همیشه یک جایی از قلب مان منتظر نشانه ای می ماند تا دوباره زخم باز شود و اشک بیاید و ... این طوری فکر کند که به یک کسی و یک جایی متصل بوده است و این متصل بودن خوشحالش کند.
آن روز خودم را دعوا کردم. می دانستم روزهای زیادی را به خودم فرصت داده ام تا دوباره فاطمه سابق شود. تا دوباره گل بگوید و گل بشنود و لبخند از لبش و امید از قلبش پاک نشود. اما اشتباه می کردم. باید آن وقت ها می دانستم که فاطمه سابق وجود ندارد و اصلا اگر من بخواهم در گذر زمان در یک نقطه باقی بمانم، پس مرده ام! باید می دانستم که باید با شکوه زخم ام را گرامی بذارم. باید می دانستم که ارزش من به اندازه زخم هایی است که خوب شان کرده ام... نه کهنه شان!
تصمیم این روزهای من این است: زخم عزیز من! تو برای من چیزی گرانبهاتر از آنی هستی که فکرش را می کنی. وجود تو نشان می دهد که من بوده ام... نفس کشیده ام... و آنقدر قابل بوده ام که داشتن تو نصیبم شده است. آنقدر قابل بوده ام تا آتش بگیرم. که اگر روح ما ارزش چیزی را داشته باشد، برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است. برای مداوایت تمام تلاشم را خواهم کرذ. و تلاش من آن است که یادم باشد داشتن لبخند بر لب و امید بر قلب فقط آن وقتی ارزشمند است که تو همراه من باشی... بی ناراحت بودن از بودنت. باید صبح ها بلند شوم از خواب و بگویم: سلام فاطمه من! امروز چه کاره ای؟!