این مدت آزمون آیلتس داشتم و این یک ماه اخیر رو از انجمن مرخصی گرفته بودم که وقتم رو تمام وقت بذارم روش. فکر کنم گذاشتم. دیروز دادم و تمام شد. حالا نمیدونم نتیجه چی بشه، امیدوارم اون حداقلی که میخوام رو گرفته باشم. نتیجه ها که اومد تجربیاتم رو می نویسم شاید برای کسی مورد استفاده قرار بگیره.
اینجا هم مدتهاست که فکر می کنم که دارم داخلش چه کار می کنم. خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بودم که کلا ببندم برم خونه مون. مخصوصا که هی دارم دوست های دوره ای پیدا می کنم و یا دوستانی پیدا می کنم که مناسب دوستی باهاشون نیستم و یا مناسب دوستی با من نیستن. نمیدونم از کدوم طرف میشه گفت، ولی شما به مودبانه و متواضعانه ترین حالت ممکن بخونید.
این آزمون خیلی برای من عجیب بود. اونهایی که خواننده قدیمی هستن و یا منو از مدتها قبل میشناسن، میدونن که من چند سالی هست که هی دارم آزمون میدم. دو سالی آزمون دکتری تخصصی در رشته سلولی کاربردی. سه سال بعدش هم هی زور زدم و هی تلاش کردم برای پزشکی و کنکور ورودی که خب هیچ کدوم به جایی نرسید که باید. هر بار یه چیزی میشد. آدمهای بیخود. زحمت ها و کارهای بیخود. خیلی چیزهای متفاوت. اصلا دیگه همه دوستهام و خانواده ام داشت حالشون از من به هم میخورد که دارم آزمون میدم و یا دارم خودمو براش آماده میکنم. خودم از همشون بیشتر از خودم حالم بهم میخورد که هی دارم میدوئم ولی به جایی نمیرسه.
از تابستون سال 1401 بود که یکهو من از جام بلند شدم و گفتم که من دیگه نمیخوام اینجا ادامه تحصیل بدم. رفته بودم پیش دو تا از اساتید و دیده بودم هیچ کدوم از کارهایی که میتونن به من بدن هیچ ارزشی برام ندارن. باید انتخاب می کردم که میخوام پول دربیارم یا درس بخونم و من خیلی وقت بود که میدونستم که میخوام از درسی که میخونم پولی در بیارم. از پژوهش. و کار کردن زیر سایه این دو استاد هم پژوهش داشت البته، اما نه اون جهتی که من میخواستم.
از همون سالها کارشناسی که بچه ها زبان میخوندن و برای آزمون آماده میشدن من حسرت میخوردم. دلم پشت سر دونه دونه شون میرفت که کاش منم. خانواده من مخالف بودن. خیلی جدی. اونقدر جدی مخالف بودن که من حتی شهامت مبارزه کردن و تلاش کردن رو نداشتم. اما یه روزی تو پاییز پارسال به بابا گفتم من میخوام برم ادامه تحصیل بدم و یکهو گفت باشه برو. یه جورایی شوخی کرده بود اما شوخیش به من شهامت مبارزه کردن داد. دنبال این راه افتادم مشاور بگیرم که چه کاری باید انجام بدم. مدارکم رو آزاد کردم. تو لینکداین عکسم رو طوری تغییر دادم که جویای کارم و برای پیشنهاداتی که مطرح میکرد اپلای کردم. با معلم های مختلف سعی کردم آیلتس رو جلو ببرم. از معلمی برای همیشه خداحافظی کردم و بودجه ام محدود بود که هم بتونه خرج رفت و آمدم به کتابخونه رو بدم و هم هزینه کلاسها رو. عمده رو خودخوان جلو رفتم. آخرین معلم شهرزاد بود. اونقدر جدی داشتم میدوییدم که اون روزی که دیدم شهرزاد مناسب من نیست دیگه جواب مسجش رو ندادم تا یک هفته. تا وقتی آمادگی روحی پیدا کردم که باهاش برای همیشه خداخافظی کنم و از گروه هاش لفت بدم. واسه من که همیشه خیلی به ارتباطات اهمیت میدادم تصمیم حیاتی بود. جو به جایی رسیده بود که انگار خیلی با هم رفیقیم. حتی اولش فکر کنم اینطور به نظرش رسید که بخاطر محدودیت مالی ام دیگه نمیخوام در کلاس هاش شرکت کنم.
عطیه می اومد دنبالم با هم بریم خوراکی بخوریم عصرها. اونطور که دیروز از مژده شنیدم اصلا کتابخونه میاد که به قول خودش شوهر پیدا کنه. از یه جایی که دیدم داره خسته ام میکنه شهامت داشتم و بهش گفتم که دیگه دنبالم نیا. زبون نفهم تر از اون چیزی بود که فکر میکردم و باز عصرش اومد دنبالم!! داشت با یه آقایی تو راهرو رد میشد و منو بهش معرفی کرد. بعد دوباره اومده بالای سرم که: بیا باهات کار جدی دارم، نظرت راجع به این آقاهه چی بود؟ آخرین باری که دیدمش گفت بیام ببینم کجا نشستی. اومد. جامو نشونش دادم. حتی باهاش قرار گذاشتم که دو ساعت بعد بریم خوراکی بخوریم اما 5 دقیقه بعد از رفتنش ناخودآگاه وسایلم رو جمع کردم رفته یه گوشه دیگه نشستم و از همه جا بلاکش کردم. چیزی مهمتر از آیلتس برام وجود نداشت. گرچه فکر کنم که از این به بعد دیگه باهاش حرف نزنم. با آدمی که حرفی ندارم باهاش بزنم و باهاش خوشحال نیستم حرف نمیزنم. این لطفی است که اول در حق خودم و بعد در حق مخاطبم میکنم.
تو این آزمون و در جریانش، هزار بار تصمیم گرفتم که عقب بندازم آزمون رو. دو هفته حتی. ننداختم چون به مصطفی گفته بودم یک ماه. بعد فکر کردم همین که هست. تا تهش باید برم. و رفتم. با همه آدمهای ریز و درشتی که هی مزاحم شدن. شب قبل از آزمون یه دختری که ازش یکی دو سوال در مورد آیلتس پرسیده بودم و آی تلگرام رو داشت بهم پیام داده اون دو تا دختری که فلان موقع باهاشون تو بوفه نشسته بودی سر دسته دخترهای خراب کتابخونه هستن که خونه تیمی دارن و اینا! دخترهایی که دو سه ساله فقط در حد سلام می شناسم شون و هیچ وقت چیز بدی ازشون ندیده بودم. از ساعت 10 و نیم تا یک ربع به دو شب خوابم نمیبرد. یک عالمه فکرهای بیخود. یک عالمه خودسرزنشی. یک عالمه نگرانی که دارم کم میخوابم و این باعث میشه که فردا تو آزمونم نتونم انرژی ذهنی کافی داشته باشم. بعد به خودم گفتم تو شب قبل از دفاعت هم دو ساعت خوابیدی. خیلی هم همه چی عالی پیش رفت... و خودمو خوابوندم نهایتا.
تمام این مدت، تمامش، به این فکر کردم که تا لحظه آخر تلاشمو میکنم. و کردم. حتی اگه قرار باشه نتیجه اورآل 5.5 باشه...
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی