روز چندم:
داشتم فکر میکردم که چقدر خوشگله. چه روسری قشنگی... چقدر قشنگ بسته. بعدش متوجه شدم که داره ادای منو واسه دوستهاش درمیاره که اینطوری داره چایی میخوره. هی فکر کردم که چیزی بهش بگم یا نگم. رفتم و گفتم. " سلام. ببخشید. اینکه من چطوری باشم چیزی رو به شما اضافه می کنه و یا چیزی رو از شما کم؟". داشت با چشم های گرد شده نگام میکرد و لابد فکر میکرد که چه جوابی باید بده. من جواب نمیخواستم که! لبخند زدم و گفتم "روزتون بخیر". بعد همین طور که داشتم میرفتم یادم افتاد که شبه و اضافه کردم که "شبتون". یه جامعه ای هست که من متعلق بهش نیستم. جامعه آدمهایی که خودم بهشون متعلق هستم. آدمهای توخالی. البته دستهام داشت میلرزید از چنین دفاعی که دلم خواسته بود از خودم بکنم.
روزی بعد از آن:
از اینکه دوست داشته نمیشوم، میترسم. نه اینکه نگرانش باشم و یا ناراحتش باشم. دارم کم کم میترسم...
فرداش:
یه ماشین رد میشه با سه عدد جوان که دارن شلوغ میکنن با موزیک و صدای موزیک هم به شدت بلنده. پسر بچه ۱۵ ساله تو پیادهرو میگه مواد زدن. آقای جوان ۲۴ ۲۵ ساله همراهش میگه مگه اونهایی که تو عروسیها خوشحالن مواد زدن؟! چرا چرت و پرت میگی؟
+ یه سری آدمها هم هستن، خیلی آدمن. نمیذارن سد فرو بریزه.
فردا شب فرداش:
باهام قهر کرده بود چون سرش داد زده بودم. امشب یه خرس شکلاتی براش خریدم. گذاشتم روی میزش کنارش نوشتم: " سالگرد پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی مبارک باشه عزیزم".
+ اینکه آدم به بقیه بگه عزیزم، حتی اگه واقعا این منظور رو نداشته باشه، چه کار خوبی است.
پس فرداش:
دو تا پسر بچه ۶ یا ۷ ساله. بسیار کثیف. ولی نور میریزه از چشماشون. دو تا پرچم پرسپولیس رو نمیدونم از کجا آوردن هی باهاش احساس خوشبختی و خوشحالی میکنن. یکیشون تپلی است عین شیرینی نخودچی یکی لاغر هست با چشمهای سبز. بهشون آدامس تعارف میکنم، خیلی اصرار میکنم تا برمیدارن. هر دوشون هم سعی میکنن از گوشه آدامس بردارن. نخودچی مترو که میایسته، یکهو از قطار میدوئه بیرون که آشغال آدامس رو بندازه تو سطل. ذوق میکنه و میخنده که اونقدر سریع بوده که تونسته بره آشغال رو بندازه برگرده. یه جوری میخنده دل من چلچراغ میشه. یکی از دخترها به چشم سبز میگه چه چشمهای قشنگی. دستش رو میبره بالا اشاره میکنه به آسمون میگه: خدا داده.
امروز:
یه آقایی تو کتابخونه کنارم نشسته. عطری که زده شبیه عطر عروسکهایی است که وقتی بچه بودم میخریدیم. اونهایی که لوکس حساب میشدن چون پلک میزدن! موهای عروسک من قهوهای بود، چشمهاش قهوهای روشن... موهای عروسک فائزه روشن بود و چشمهای آبی داشت.
و
پروین قائمی برای عزتالله انتظامی نوشته: "بزرگی شما به روح پر عاطفهتونه که هنوزم در مقابل سپاسگزاری آدمها مثل بچهها واکنش نشون میده.". چند تا جوالدوز زده بودم به اون، یه سوزنم به خودم زدم که بیانصاف نبوده باشم!
در همین روزهای انتهایی:
بهش پیام داده بودم که من نزدیک آزمونم هست و فعلا نیستم و ببخشید. یک هفته بود که کتابخونه می اومد و بعد از ظهرها می اومد که با هم چیزی بخوریم. یکبار نشسته بودیم و به دو تا پسری که کنارمون نشسته بودن اونقدر اصرار به برداشتن بیسکوییتش کرد که اصلا سر صحبت باز شد. حدود 10 دقیقه نشستیم و باهاشون حرف زدیم. فکر کردم حالا از پسره خوشش اومده گفتم سنگ نندازم جلوی پای جوونها! بعدش هم که بیرون اومده بودیم وقتی ازش پرسیدم اینها بچه نبودن؟! میگه نه مگه نشنیدی پسره گفت چند سال هم هست تو شرکت کار می کنم! خلاصه من فکر کرده بودم چشمش گرفته. دو روز بعد میگه بابا اونها رو فقط باهاشون حرف زدم... کاری ندارم باهاشون که. اصلا حالم ازش بهم خورده. نه که خیلی بخوام روی این بخش قضیه فکر کنم که همراهی با چنین شخصیتی ممکنه برداشت بدی هم از من در ذهن آدمها ایجاد کنه، چون کلا هیچ وقت از این نگرانی ها ندارم. فقط داستان اینه که من به هیچ عنوان با آقایون بدون هدف خاص حرف نمیزنم. یا کار داریم می کنیم یا درس میخونیم. امتحان و تست کردن آدمها رو من به هیچ عنوان ندارم. بهش که اول صبح پیامک داده بودم که نیستم این مدت آزمونم، گفته بود باشه موفق باشی. دوباره عصرش بلند شده بود اومده بود بالا سرم که سلام! جواب سلامش رو دادم اما چند دقیقه بعد همه وسائلم رو زدم زیر بغلم و رفتم یه طرف دیگه نشستم. دو روز بعدش اومده نشسته پشت من. داشتم وسائلم رو جمع می کردم، گفتم یه خداحافظی ازش بکنم. از دبیرستان می شناسمش. میگه من دیدم تو الان با دوستات بودی، به من که میرسی میگی درس دارم!! خودم رو چلوندم و صبوری کردم که اونها رو اتفاقی دیدم! واقعا هم اتفاقی بود. بعدم که گفت اگه داری میری خونه با هم بریم قبول کردم که دیگه خصومت حساب نشه. تمام راه در مورد پسرها و اون پسری که بهش گیر داده و خواسته باهاش رابطه داشته باشه اما پسره قبول نکرده و شک زده شده و فلان گفته و بعدش فلان پیام رو داده و بعدش زهرمار شده و ... ، صحبت کرد! سعی کردم باهاش همدردی کنم حالا که هم مسیر بودیم. فردا صبحش بهم زنگ زده! جواب ندادم. همین الان اومده کتابخونه و بهم پیام داده که فاطمه کتابخونه ای؟
این دومین باره. یه دختره دیگه هم بود یه زمانی، واقعا خواهش ازش کردم که در مورد مسائل عشقی ش با من حرف نزنه. من نه بلد بودم و نه وقت داشتم نزدیک آزمونم که ذهنم رو درگیر این چیزها کنم. چند بار خواهش کردم. چند بار. باز زنگ میزد و میگفت موضوع مهمی پیش اومده و تو تنها کسی (احمقی لابد) هستی که گوش میدی و اینا. آخر بلاکش کردم تا از شرش خلاص شدم. یعنی عین کنه می چسبن به آدم، وقتی آدم میخواد خودشو خلاص کنه، مقصر هم هست که چرا بداخلاقی داره میکنه.
وسط این همه کلافگی و خستگی روزهای آخر، این همه مدت زمان گذاشتم که بیام اینها رو بگم. چون پیامش رو که دیدم واقعا عصبانی شدم...
دو روز مانده:
دارم فکر میکنم همه این سالها عمده دوستانم آدمهایی بودهاند که کمتر من را شنیدهاند. دارم فکر میکنم چرا.
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی