1.
تا پیش دانشگاهی اینطورها، و البته بعدش هم، یه عادتی داشتم که وقتی خیلی فکرم مشغول میشد پوست لبم رو می کندم... اونم نه معمولی- ملایم! مثلا تا خون نمی افتاد گره از مشکلات فکری ام باز نمی شد! یه بار سر یکی از کلاس های زیست پیش دانشگاهی داشتم طبق عادت مالوف پوست لب هام رو می کندم که بسیار خون اومد. باید حتما از کلاس می رفتم بیرون و میشستم. وقتی برگشتم خانم اومد مثلا یه چیزی بگه که از سرم بیفته: "می دونی اینقدر پوست لبت رو بکنی چی میشه؟ سرطان لب می گیری!!"
2.
همون معلم زیست یه بار باهاش حرفم شد سر کلاس. جلوی بچه ها یه چیزی بهم گفت که عمیقا ازش ناراحت شدم چون قضاوت بیخود و اشتباهی بود. بعد از کلاس رفتم دفتر و گفتم که من از شما بخاطر این حرف خیلی ناراحت شدم. تعجب کرد! نه از ناراحت شدن من... از اینکه به روی خودم آورده ام که ناراحت شدم. از اینکه آمده بودم و این موضوع رو مطرح می کردم! مخاطب خودم بودم یا معاون مدرسه که داشت می گفت: این دختر دو روز دیگه می خواد ازدواج کنه. قرار باشه اینقدر نازک نارنجی باشه چطوری می خواد از پس خواهر شوهر و مادر شوهر بربیاد!!
3.
رفته بودیم مشهد. اون وقتها که بچه تر بودم پیش خودم اینطور فکر می کردم که اگر امام رضا من رو دوست داشته باشه، قاطی اینها که چادر به پشت سرشون گره زدن و رفتن به جنگ جمعیت زائر که دست برسونن به ضریح، یه جوری دست من رو به ضریحش میرسونه. هیچ وقت نرسید... تا، طبقه پایین حرم رو ساختن. همین آخری ها یکباری دیدم خلوته گفتم برم جلو ضریح زیارت کنم. یه سری حفاظ گذاشته بودن که طوری طراحی شده بود که از یه سمتش داخل میشدی، میرسیدی جلوی ضریح، دو سه تا خانم با اون دسته های هفت رنگ شون نزدیک به ضریح و روی یه صندلی ایستاده بودن و دستور حرکت می دادن که وقتی بوس هات رو کردی، وارد لاین برگشت بشی. جلوی ضریح که رسیدم همه این ها رو درک کردم که این آهن ها به چه درد میخوره و این خانم ها چرا ایستادن. یه نگاه به ضریح کردم و فکر کردم که آیا من اینقدر بی مقدارم؟! سر خم کردم به نشانه احترام. و برگشتم... الان یادم نیست ولی امیدوارم از لاین رفت، برگشته باشم!
برچسب:
نویسنده: ستایش حکیمی