خرید بک لینک

رفته بود کربلا و وقتی برگشته بود روی میزش یه جعبه فلزی سیگار. بوش کردم. بوی خیلی خوبی میداد. فکر کرده بودم این سیگار ارزشش رو داره.

بعد یه شب که همه چیزها بینهایت سخت به نظر میرسید یکی برداشتم و فکر کردم که احتمالا نبودنش رو متوجه نمیشه. رفتم پشتبام. جدی. سخت. به خدا هم گفتم: نمیتونی پشیمونم کنی. روی تخت چوبی نشستم. فندک هم داشتم. از جعبه لوازم جواهردوزی. نشستم که کمی خودم رو آروم کنم اول. چی بود اونجا؟ لاشه یه پرنده که از بودنش، بالهاش مونده بود، ستونمهرههاش و سرش. محتویات شکمیش تخلیه وخشک شده بود. عصبانیتر شدم... نمیتونی پشیمونم کنی!

دلم نخواست عید رو تبریک بگم. نگفتم. بهار نیومده برای من. عید نشده. همه آیینها و مراسمش رو به جا میارم اما دلم پاییزه. اواسط آبان. دکتر گفت ما خیلی خدا رو شکر میکنیم که شما رو کنار خودمون داریم. بالاخره جای خودمو پیدا کردم. یکی از جاهای خودمو. بعد از اینکه بعد از مدتها سکوت و صبوری، بالاخره داد زده بودم. شنیده شده بودم. گفته بودم. جوجه برزیلی دو هفتهای شاید داشت میمرد. دو جوجه دیگر مرده بودند. بهش سرلاک دادم. یکی دو بار که سعی کردم برش گرداندم به لانه پیش پدر و مادرش آنقدر تقلا کرد و بال بال زد و دور لانه تنش را کشاند که فهمیدم دیگر آنجا را لانه خودش نمیداند. الان جوجه پنج هفتهای است که جعبه عطر، لانهاش شده. رفته بودم برایش سرلاک بخرم، جوجه طوطی برزیلی فروشنده سبز بود. از دلم گذشته بود که کاش جوجه من هم سبز بشود. مادرش زرد است و پدرش آبی. زرد و آبی را که قاطی کنی میشود سبز. پرهای سبز دارد درمیآورد. اسمش را گذاشتهام طوبی. هم نام درختی در بهشت.

به خودم قول داده بودم بعد از آزمون برای خودم هدیهای بخرم و پشت گوش انداخته بودم. از آزمون که رسیده بودم خانه بیمار بودم. بدنم تقاص آن همه جنگیدن را ازم گرفت. این شد که داستان هدیه را یادم رفت و جدی نگرفتم. این تلخی، این دلمردگی، تقاص آن زیری است که به قولم زدهام.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 17:29

صفحه بندی