خرید بک لینک

یه سری هم هستن، ظاهرشون فوقالعاده است.

ازم میپرسه چه میکنی؟ میگم دبیر یه انجمن دانشجوییام. نمیگم بینالمللی است. نمیگم حیطهش بیوانفورماتیک هست. کلا روالم نیست که از خودم تعریف کنم. من که تو مراسم افتتاحیه ۲ دقیقه بیشتر صحبت نکردم. صحبتهای مصطفی رو هم پخش نکردم چون احساس میکردم همه دارم منفجر میشن از خستگی بس که جلسه کش اومده. تصورم این بود که اگه با یه روحیه مثبت از افتتاحیه بیرون برن بهتر از اینه که ما تمام حرفهامون رو زده باشیم و یا از جانب خودمون سنگهامونو واکنده باشیم؛ اما با تمام این احوالات بچههای اجرایی لطف داشتن و اسم منو گذاشتن کنار سخنرانان که همگی اساتید کارکشته این رشته هستن. صرفا همون گزاره اول رو گفتم که بهش بگم در حیطه خودم دارم فعالیت انجام میدم. مشاور هست. یه بار که داشتم میترکیدم از اندوه رفته بودم پیشش و همه جزئیات داستانم با احسان رو براش تعریف کرده بودم. اینکه چی شد که همون اولش تو روند ارتباطمون اشکال ایجاد شد. چیزی که به هیچ کس نگفته بودم. خیلی خیلی بعدتر برای مائده گفتم. برای اون گفته بودم که پیش خودم کمی از غرور و اعتماد به نفسم رو کم کنم و کمک بخوام. دوستانه البته، ولی آخر صحبتهام لبخند زده بود: "اون اصلا تو رو دوست نداشته. داشته باهات بازی میکرده." این حرفو برده بودم پیش انسیه که مشاور اینو گفت. گفت "عجب حرف مزخرفی! احسان قطعا تو رو دوست داشت. حالا گیرم عقلش کم بود." اینکه احسان منو دوست داشته یا نه چیزی نبود که موضوعیت داشته باشه؛ اینکه لبخند زده بود به من و در تصورش یک دختر چشم و گوش بسته احمق بودم که فرق دوست داشتن و کرم ریختن رو نمیدونه؛ کمی دردناک بود. نگفته بود دوستت داره اما رفتارش بالغانه نیست... آدم مناسب تو نیست. چنین حرفهایی میتونست کمک باشه برای من که بتونم زودتر خودمو در مواجه با احسان پیدا کنم. اما تحقیر شده بودم که اصلا اون چهار سالی که براش تعریف کردم رو اشتباه فهمیدم به طور کل!!. بعدش دیگه سعی نکردم بیشتر براش توضیح بدم. حتی دو سه دیدار بعدی بهش گفتم حق با شما بود! آخرین باری که با احسان صحبت میکردم (یکسال پیش) میگفت حس میکنم صدام میکنی. میخواست توجیه کنه که چرا دوباره اومده باب صحبت رو باز کرده. گرچه من صداش نمیکردم. گاهی فقط اسم خودم صدا میزدم انگار که اون داره صدام میکنه. به نظرم میرسید دوست داشت که اسممو صدا کنه... فاطمه... فاطمه... . یکی از دلایلی که از روانشناسی و مشاورها متنفرم همینه. فکر میکنن میتونن همه رو بخونن. سیدعلی میگفت روانشناسی خوبه. اما به شرطی که نسخههاش برای سطوح مختلف آدمها فرق کنه.

ازم میپرسه چه میکنی؟ میگم دبیر یه انجمن دانشجوییام. میگه سرگرمی خوبیه.

+ دلم میخواست یکی بهم میگفت زنگ بزن خب بهش. یه بار لااقل تلفنی حرف بزنین. هیچ کس نگفت. خودم به ته راه رسیدم و زنگ زدم. بلاک بودم، با گوشی یه نفر دیگه زنگ زدم. مکالمه که تموم شد دیگه نه من احسان رو صدا کردم، نه اون منو.

برچسب: نویسنده: ستایش حکیمی تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1402 ساعت: 13:56

صفحه بندی